المقداد السيوري (مترجم: بخشايشى)
748
كنز العرفان في فقه القرآن (فارسى)
36 - كتاب طلاق و جدايى [ قسم اول طلاق رجعى ] « طلاق يكى ديگر از احكام الهى است كه بر خلاف نكاح كه از استحباب برخوردار است طلاق از كراهت و مبغوض بودن برخوردار مىباشد . چون اسلام آئين وصل است نه آئين قطع و فصل » در اينباره آياتى وجود دارد : * * * [ 334 ] آيهء اوّل : « يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَ اتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ لا تُخْرِجُوهُنَّ مِنْ بُيُوتِهِنَّ وَ لا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ لا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً » ؛ « 1 » ؛ « اى پيامبر ! هر زمان خواستيد زنان را طلاق دهيد ، با نظر گرفتن عدّه آنان را طلاق گوئيد ( يعنى زمانى كه از عادت ماهانه پاك شده و با همسرشان نزديكى نكرده باشند ) و حساب عدّه را نگه داريد و از خدايى كه پروردگار شماست ، بپرهيزيد ، نه شما آنها را از خانههايشان بيرون كنيد و نه آنها خود بيرون روند ، مگر آنكه كار زشت آشكارى انجام دهند . اين حدود خداست و هر كس از حدود خداوند تجاوز كند ، به خويشتن ستم كرده است . تو نمىدانى ، شايد خداوند بعد از اين وضع تازهاى فراهم آورد » . « طلاق » در لغت اسم مصدر « التطليق » يا « إلإطلاق » است و به معناى بازكردن گره مىباشد و در شرع به ازالهء گره ، « نكاح » گفته مىشود ، كه از قبيل « تخصيص » يا « نقل » است ، و بهتر همان « تخصيص » است ، بنا به دليلى كه در اصول بيان ، گرديده است . و بر طبق فتواى فقهاى شيعه « طلاق » فقط با لفظ صريحى كه به اختصار دلالت بر « رضايت » نمايد ، واقع مىشود . دليل آن نيز روايتى است كه از امام باقر ( عليه السّلام ) نقل گرديد و انّما ( در روايت مذكور ) « 2 » براى « حصر » مىباشد ، مثل : « أنت يا هذه يا فلانة طالق » بنابراين هر چيزى كه از اين قبيل نباشد ، مثل تمام كنايات مانند « خليّة » و « بريّة » و غير اين دو ، و نيز مثل الفاظى كه از ريشهء « ط ل ق » باشد . ولى صراحتا دلالت بر رضايت به طلاق نكنند و نيز هر لفظى كه از اين قبيل باشد ، از دايرهء طلاق صحيح بيرون است .
--> ( 1 ) . سورهء مباركهء طلاق ، آيهء 1 . ( 2 ) . در كلام امام ( عليه السّلام ) است كه مىفرمايد : « انّما الطلاق أن نقول لها أنت طالق »